سنگی که دلش لک زده بود که خودش را بخاراند
Episode Ep 119 17 min 35s

سنگی که دلش لک زده بود که خودش را بخاراند

بر بلندترین جای یک روستای کوهستانی ، کنار یک شیب تند، یک سنگ بزرگ بود. هرچه بیشتر آن جا می ماند، بیشتر از پیش خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند و هر چه بیشتر خزه و گل سنگ تنش را می پوشاند، بیشتر از پیش تنش بنای خاریدن را می گذاشت. هر وقت توکایی بر پشتش می نشست و بنا می کرد بر نوک زدن گل سنگ ها و خزه های پشتش ، حسابی گل از گلش می شکفت و از فرط سبکباری آرام می گفت آخی ی ی ی ی...داستان"سنگی که دلش لک زده بود خودش را بخاراند"نویسنده :فرانتس هولربرگردان : علی عبدالهیخوانش : حمیدرضا دانش

Hosted on Acast. See acast.com/privacy for more information.

Community discussion